بخش 14
به نثر
پیران ویسه در خواب دید که شمعی از خورشید برافروخته شده و سیاوش با تیغی در دست، مژده آمدن پادشاهی نو، کیخسرو، را میدهد. پیران هراسان از خواب بیدار شد و ماجرا را به همسرش گلشهر گفت و با هم به دیدار فرنگیس رفتند. پیران با دیدن فر و شکوه نوزاد که به فریدون میمانست، شگفتزده شد. او برای حفظ جان کودک از خشم افراسیاب، او را به چوپانان کوهستان سپرد تا دور از چشم شاه پرورش یابد. هفت سال گذشت و هنر و نژاد کیخسرو آشکار شد؛ او کمانی ساخت و به شکار پرداخت. در ده سالگی به نبرد با خرس و شیر رفت. سرکرده چوپانان که از دلیری او بیمناک بود، نزد پیران گلایه کرد. پیران خندید و کیخسرو را به کاخ خود آورد، او را گرامی داشت و از نژاد شاهانهاش آگاه کرد. شبانگاه افراسیاب که از اندیشه فرزند سیاوش خواب نداشت، پیران را فراخواند. پیران با زیرکی به شاه اطمینان داد که کودک، دیوانهای بیش نیست که با چوپانان بزرگ شده و چیزی از گذشته نمیداند. افراسیاب سوگند خورد که اگر چنین باشد به او گزندی نرساند. پیران کیخسرو را نصیحت کرد که در برابر شاه خود را به دیوانگی بزند. چون کیخسرو نزد افراسیاب رفت، به پرسشهای شاه پاسخهای بیهوده و نامربوط داد. افراسیاب آسودهخاطر شد که این پسر خطری ندارد و دستور داد او را نزد مادرش فرنگیس به سیاوشگرد بفرستند. پیران با گنج و خواسته فراوان آنها را روانه کرد. ورود کیخسرو و فرنگیس به سیاوشگرد، آن شهر ماتمزده را دوباره زنده و شاد کرد. در پایان، فردوسی از گذشت عمر و پیری خود یاد میکند و بر ارادت خود به خاندان پیامبر تأکید میورزد.