بخش 15
به نثر
خبر کشته شدن سیاوش به کیکاووس رسید و ایران را در سوگ و ماتم فرو برد. شاه از شدت غم جامه درید و بزرگان ایران چون طوس و گودرز و گیو سیاه پوشیدند. چون خبر به سیستان رسید، رستم دستان از هوش رفت و پس از یک هفته سوگواری، با سپاهی گران به درگاه کاووس آمد. رستم با خشم بر شاه بانگ زد و او و سودابه را مسئول مرگ سیاوش دانست. سپس به شبستان رفت، گیسوی سودابه را گرفت، او را کشانکشان بیرون آورد و در برابر چشمان شاه به دو نیم کرد؛ کاووس از شرم دم برنیاورد. رستم سوگند خورد که تا انتقام سیاوش را از افراسیاب نگیرد، آسایش نخواهد داشت. سپاه ایران به فرماندهی رستم به راه افتاد و فرامرز، پسر رستم، پیشرو سپاه شد. فرامرز به مرز توران رسید و ورازاد، حاکم سپیجاب، به مقابله با او آمد، اما به دست فرامرز کشته شد. افراسیاب با شنیدن این خبر، پسرش سُرخه را با سی هزار سپاهی به مقابله فرستاد و او را از رویارویی با رستم برحذر داشت. در نبرد میان فرامرز و سرخه، فرامرز پیروز شد و سرخه را اسیر کرد و نزد رستم برد. رستم دستور داد سرخه را همانند سیاوش سر ببرند و خونش را در تشت بریزند. سرخه زاری کرد و گفت که دوست سیاوش بوده و در سوگ او گریسته است. طوس دلش به رحم آمد و شفاعت کرد، اما رستم نپذیرفت و گفت دل افراسیاب باید بسوزد. زواره سر سرخه را برید و پیکرش را نگونسار بر دار کردند تا درس عبرتی برای تورانیان باشد.