بخش 22
به نثر
کیخسرو به همراه گودرز و سپاهیانش به دژی رسید که دیگران از گشودن آن ناتوان مانده بودند. او با شکوه و جلال، سوار بر تختی زرین بر پشت پیل، به سوی دژ حرکت کرد. چون نزدیک رسید، زره پوشید و نامهای نوشت و در آن یادآور شد که اگر این دژ جایگاه اهریمنان و جادوان است، به یاری یزدان آن را با خاک یکسان خواهد کرد. او گیو را فرستاد تا نامه را بر دیوار دژ بگذارد. چون گیو نامه را نهاد و نام خدا را بر زبان آورد، ناگهان خروش و تاریکی دژ را فرا گرفت. کیخسرو فرمان داد تا سپاهیان تیرباران کنند و بسیاری از دیوان کشته شدند. سپس نوری ایزدی دمید و تاریکی ناپدید شد و دژ گشوده گشت. خسرو به درون رفت و شهری آباد دید. فرمان داد تا آتشکده آذرگشسپ را در آنجا بنا کنند و یک سال در آنجا ماند. چون به ایران بازگشت، کیکاووس با شادی به استقبالش آمد. توس که پیشتر با پادشاهی او مخالف بود، پوزش خواست و درفش کاویانی را تسلیم کرد. کیخسرو او را بخشید و مقام سپهسالاریاش را تایید کرد. سرانجام کیکاووس، کیخسرو را بر تخت شاهی نشاند و تاج بر سرش نهاد و بزرگان بر او آفرین خواندند.