پادشاهی کیخسرو شصت سال بود
به نثر
کیخسرو بر تخت شاهی نشست و جهان را با داد و دهش آراست. در پادشاهی او ویرانیها آباد شد، زمین سرسبز گشت و غم از دلها رخت بربست. فرستادگان از هر سو برای شادباش آمدند. چون خبر به زابلستان رسید، رستم و زال با سپاهی عظیم به سوی ایران شتافتند تا پادشاهی خسرو را تبریک گویند. کیخسرو با گرمی از آنان استقبال کرد و رستم را در آغوش گرفت و او را پرورنده پدرش سیاوش خواند. پس از جشن و سرور، خسرو به گردش در کشور پرداخت و در همه جا دادگری کرد و خرابیها را آباد ساخت. او به آتشکده آذرگشسپ رفت و نیایش کرد و سپس نزد نیایش کیکاووس رفت. کاووس او را پند داد که سوگند یاد کند هرگز از راه داد منحرف نشود، فریب اهریمن را نخورد و کین پدرش سیاوش را از افراسیاب بستاند. خسرو در حضور بزرگان این سوگند سخت را یاد کرد. سپس کیخسرو سپاه را برای نبرد با توران آماده کرد و سان دید. برای تشویق دلاوران، پاداشهای گرانبهایی برای نبردهای پیش رو تعیین کرد: کشتن پلاش دیوژاد، آوردن تاج تژاو، اسیر کردن اسپینوی (دلبر تژاو) و آوردن سر تژاو. بیژن دلاور پیش قدم شد و پیمان بست که پلاش را بکشد، تاج تژاو را بیاورد و اسپینوی را اسیر کند. گیو، پدر بیژن، نیز پذیرفت که سر تژاو را برای شاه بیاورد. کیخسرو شادمان شد و پاداشها را پیشاپیش به آنان بخشید و بر آنان آفرین خواند.