گفتار اندر داستان فرود سیاوش
به نثر
کیخسرو سپاهی بزرگ به سپهسالاری توس برای نبرد با افراسیاب فرستاد. شاه پیش از رفتن، به توس فرمان داد که هرگز از راه کلات نرود، زیرا برادرش فرود به همراه مادرش جریره در آنجا میزیست. کیخسرو نگران بود که میان فرود مغرور و سپاه ایران درگیری پیش آید. اما توس، به هوای راه کوتاهتر، فرمان شاه و پند گودرز را نادیده گرفت و سپاه را به سوی کلات راند. چون فرود سپاه ایران را دید، نگران شد. مادرش جریره به او گفت که اینان خویشان تو هستند و پند داد که به جستجوی بهرام یا زنگه شاوران بپردازد که پدرش سیاوش را میشناختند، تا خود را بشناساند و به آنان بپیوندد. فرود با مشاورش تخوار به بالای کوهی رفت تا سپاه را بنگرد. تخوار پرچمهای دلاوران ایران را برای او نام برد. توس که آنان را بر بلندی دید، خشمگین شد و بهرام را فرستاد تا آن «جاسوسان» را بکشد یا اسیر کند. بهرام به کوه برآمد و با فرود روبرو شد. چون بزرگی و منش فرود را دید، نامش را پرسید. فرود خود را فرزند سیاوش خواند و نشان سیاهی بر بازویش را به عنوان گواه نشان داد. بهرام او را شناخت و ادای احترام کرد. فرود او را به گرمی پذیرفت و خواست تا سران سپاه را به مهمانی دعوت کند و آمادگی خود را برای پیوستن به جنگ با توران و کینخواهی پدر اعلام کرد.