بخش 11
به نثر
اهرن، یکی از پهلوانان نامدار روم که نژادی بزرگ داشت، پیکی نزد قیصر فرستاد و دختر کهتر او را خواستگاری کرد. قیصر پاسخ داد که تنها در صورتی با این پیوند موافقت میکند که اهرن بتواند اژدهایی را که در کوه سقیلا است و رنج بسیاری به مردم رسانده، از میان بردارد. اهرن که گمان میبرد میرین به تنهایی آن گرگ بزرگ را نکشته است، نزد میرین رفت و از او جویای چگونگی نبردش شد. میرین که میترسید رازش فاش شود، اهرن را سوگند داد که راز را نگه دارد و سپس حقیقت را گفت و نامهای به او داد تا نزد هیشوی ببرد. اهرن نزد هیشوی رفت و او را گرامی داشت. روز بعد که گشتاسپ آمد، هیشوی اهرن را معرفی کرد و گفت که او از نژاد قیصر است و برای رسیدن به دختر قیصر باید اژدهایی را بکشد که پرندگان را از آسمان و نهنگان را از دریا میرباید و نفسش زمین را میسوزاند. گشتاسپ پذیرفت که کمک کند اما درخواستی کرد: خنجری بلند برایش بسازند که دستهاش پنج آرش باشد و بر تیغهاش خارهایی چون دندان مار تعبیه شده و به زهر آب داده شده باشد.