بخش 12
به نثر
گشتاسپ با خنجری که به سفارش او ساخته شده بود، همراه اهرن و هیشوی به کوه سقیلا رفت. چون اژدها نمایان شد، همراهانش از ترس عقب نشستند. گشتاسپ تنها پیش رفت و هنگامی که اژدها قصد داشت او را با دم خود به درون کشد، خنجر را در دهانش فرو برد. تیغههای خنجر کام و گلوی اژدها را درید و او را غرق در خون و ناتوان ساخت. سپس گشتاسپ با شمشیر ضربهای بر سر اژدها زد و مغزش را پریشان کرد. او دندانهای اژدها را کند، تن خود را شست و با یادکردن از نژاد شاهانه خود و غربتش، خداوند را سپاس گفت. چون نزد اهرن و هیشوی بازگشت، آنان از دلیری او خیره ماندند. اهرن لاشه اژدها را نزد قیصر برد و ادعای پیروزی کرد. قیصر شادمان شد و دختر دیگرش را به اهرن داد. روزی کتایون گشتاسپ را تشویق کرد تا به میدان چوگان برود، جایی که قیصر و دامادانش بازی میکردند. گشتاسپ به میدان رفت و در چوگان و تیراندازی چنان هنری نمود که همگان انگشت به دهان ماندند. قیصر نام او را پرسید. گشتاسپ پاسخ داد: «من همان بیگانه خوارم که از شهر راندی. من بودم که گرگ و اژدها را کشتم، نه میرین و اهرن.» او دندانها را نشان داد و هیشوی را گواه گرفت. هیشوی تایید کرد. قیصر پشیمان شد، از گشتاسپ و کتایون پوزش خواست و گشتاسپ را (که خود را فرخزاد نامید) بر تخت نشاند و همگان را به اطاعت از او فرمان داد.