بخش 14
به نثر
رستم با گلایه نزد اسفندیار میآید و او را به خاطر بدعهدی و دعوت نکردن سرزنش میکند. او دلاوریهای خود را یادآور میشود—شکست دیو سپید، کاموس کشانی و خاقان چین—و خود را نگهبان ایرانزمین میخواند. رستم به اسفندیار هشدار میدهد که مغرور نشود و میگوید که اگر دم از صلح میزند، نه از ترس، بلکه برای آن است که نمیخواهد خون اسفندیار به دست او ریخته شود. اسفندیار با خنده پاسخ میدهد که گرمای هوا و رنج سفر باعث تأخیر شده و قصد داشته بعداً برای پوزش نزد زال و رستم بیاید. او رستم را دعوت میکند تا در سمت چپ او بنشیند، اما رستم این جایگاه را در شأن خود نمیداند و نمیپذیرد. رستم با خشم از نژاد و هنر خود میگوید و جایگاهی سزاوار میطلبد. سرانجام اسفندیار دستور میدهد کرسی زرینی برای رستم بیاورند. رستم بر کرسی مینشیند، در حالی که همچنان خشمگین است و ترنجی خوشبو در دست دارد.